سفارش تبلیغ
صبا ویژن
اندیشیدن مانند با چشم دیدن نیست؛ زیراگاه چشمها به صاحبانش دروغ می گویند، ولی خرد به آنکه از وی اندرز خواسته، نیرنگ نمی زند . [امام علی علیه السلام]
لوگوی وبلاگ
 

صفحات اختصاصی
 
قرآن ، نماز
آمار و اطلاعات

بازدید امروز :39
بازدید دیروز :62
کل بازدید :50987
تعداد کل یاداشته ها : 164
99/4/17
8:15 ص

افتخار ایران و اسلام

 

مقام ایمان، مقام معرفت، مقام مجاهدت در راه خدا، پیگیرى براى رسیدن به سرچشمه‏‌ى زلال حقیقت، آن چنان یک انسانى را بالا می‌برد که پیغمبر بفرماید: « سلمان منّا اهل البیت». او را جزو اهل بیت به حساب بیاورد؛ و شخصیت‌هایى مثل جناب ابى‌‏ذر و عمار و مقداد و دیگر صحابى‌‏ها در مقام تقویم و مقایسه در رتبه‏‌هاى بعد از سلمان قرار بگیرند؛ این براى ما درس است، این براى جوان ایرانى الگوست؛ یعنى حقیقت را جستن، جستجو کردن، یافتن و بر آن پاى فشردن. این آن چیزى است که سلمان را سلمان می‌کند. مقام معظم رهبری / اردیبهشت 1387

 

1 = در جستجوی روشنایی

 

سالها پیش از ظهور اسلام و بعثت پیامبر خاتم، درخانواده‌ای زرتشتی و صاحب نفوذ، درسرزمین ایران فرزندى به دنیا آمد که نامش را “روزبه‏” گذاشتند.

 «« برخی از تاریخ نویسان زادگاه اورا کازرون فارس و برخی “جی”  از توابع اصفهان نوشته اند. سلمان، خود چنین می­گوید: در رامهرمز از مادر زاده شدم و پدرم اهل اصفهان است »»

پدر روزبه از دهقانان و ثروتمندان منطقه خود بود. و به نقلی چون در آیین زرتشتی نیز سمت روحانی داشت،  مردم آن ناحیه برای حضور در آتشکده و پرستش آتش نزد او می ‌رفتند؛ به همین خاطر نزد مردم از جایگاه والا و منزلت سیاسی مذهبی خاصی برخوردار بود و روزبه نیز در اوان جوانی مدتی به خدمت در آتشکده و برگزاری مراسم مذهبی، پدر را یاری میداد.

اما روح جستجوگر و اندیشه ی پویای روزبه  در محدوده آتشکده و عقاید پرستشگران آتش نمی گنجید و او نمیتوانست بخود بقبولاند که همه حقیقت عالم هستی در باورهای خانواده و نزدیکان و اطرافیانش خلاصه می شود او در این کنجکاوی های پاک و تیزهوشانه دور از چشم اطرافیان،آگاهی هایی از دین مسیح  یافته و مراسم مذهبی پیروان این مکتب آسمانی را دردیار خود از نزدیک مشاهده و با آن ارتباط برقرارکرده و حتی به آن گرایش یافته بود. بهمین جهت پس از مدتی برای دستیابی به حقیقت، مخفیانه شهرو خانواده خودرا ترک گفت و راه سفر در پیش گرفت . روزبه جوان و جستجوگر به این امید سرزمینهای دوردست و راهنمایان بسیاری را تجربه کرد وهر از چندی به خدمت بزرگی از روحانیان ادیان آسمانی و دانایان کتابهای پیشین در آمد تا به جایی که خود او را می توان به دائرة المعارف ادیان تعبیر کرد ولی با همه اینها هنوز گویا روزبه  این جهانگرد ایرانی، گمشده خودرا نیافته و روح سرشار وی در پی کسی که اورا به منزل اصلی برساند آرام نداشت  در ادامه همین تلاش مقدس و جستجوی طولانی و پیمودن مسیری از مرزهای پهناور ایران تا شام و موصل ونصیبین وعموریه وآشنایی با آیین ها ، زبان ها و دانش و فرهنگ های گوناگون نزد دانشمندان متعدد و روحانیون مسیحی به تکمیل دانش ومعارف دین مسیح همت گماشت ولی باز همچنان حسی به او می گفت هنوز به آخرین حلقه رسیدن به حقیقت ناب دست نیافته است  

  روزبه در کنار کسب علم و معرفت از آخرین استادش در شهر عموریه که دانشمندی راهب بود، به کار و دامداری می پرداخت و اموال وگوسفندان بسیاری نیز به دست آورد، تا بالاخره اجل آن دانشمند نیز فرا رسید و ازدنیا رفت، اما قبل ازآن که بمیرد روزبه را فراخواند واز تحریف کتب آسمانی و گمراه شدن مردم بر روی زمین خبر داد  و در ادامه سخنانش نیز او را از نزدیک بودن بعثت پیامبر آخر الزمان در دیارعرب آگاه ساخت و به او گفت: آن پیامبر از شهر خود “مکه” به نخلستانی که میان دو کوه قرار گرفته “یثرب یا همان مدینه” کوچ خواهد کرد و آن پیامبر برآئین حنیف حضرت ابراهیم است.

او برای شناسایی پیامبر آخر زمان  به سه نشانه اشاره نمود :  صدقه قبول نمی ‌کند، هدیه را می پذیرد و میان دو شانه‌ او نقش خاصی بعنوان مهر نبوت وجود دارد که با دیدنش اورا خواهی شناخت.

روزبه مدتی بعد از وفات آن دانشمند، یک کاروان تجارتی را که از عربستان به آن جا رفته بود، ملاقات کرد. با آنها قرار گذاشت که اگر او را به مکه  ببرند، گله‌ گوسفندان خود را به آنها خواهد داد. آنها پیشنهاد وی را قبول کردند اما در میانه‌ راه، در منطقه ‌ای به نام “وادی‌القری” خود او را به یک تاجر یهودی فروختند. بدین ترتیب او بعد از یک عمر جستجوی حقیقت و کسب علم و معرفت، سرانجام به عنوان برده فروخته شد.

اما پس از مدتی، یکی از یهودیان بنی قریظه که به وادی القری رفته بود روزبه را از صاحبش خرید و به یثرب برد.

مرد ایرانی خوش شانس ما  با دیدن شهریثرب و نخلهای فراوان و کوههای اطراف آن ، اوصافی را که از راهب عموریه شنیده بود، به یاد آورد و از این که رسیدن به آرزویش را نزدیک و یکی از نشانه ‌های راهب را در برابر خود مشاهده می کرد، بسیار خرسند بود.

در آن زمان حضرت رسول(ص) در مکه‌ مکرمه مبعوث شده بود و مردم را به توحید و یکتا پرستی دعوت می فرمود، اما بیشتر، آنهایی که به مکه می‌ رفتند، از دعوت آن حضرت آگاه می‌ شدند.

روزبه که بعنوان برده  نزد صاحبش  بکارهای سنگین و بطورشبانه روز مشغول و اجازه و فرصت ادامه جستجو و کسب خبر ازکسی را نداشت؛ تا مدتی ازحوادث و پیشامدها بی ‌خبر بود، تا این که سرانجام حضرت‌ رسول(ص) به سوی مدینه هجرت و چند روزی درمنطقه قبا اقامت فرمودند..

در همان روزها روزبه  بالای درخت خرما مشغول کار بود و اربابش پای درخت نشسته بود که یکی ازبستگان وی آمد وضمن صحبت  به او گفت: خدا قبیله‌ اوس و خزرج را نابود کند. پرسید: چرا؟

گفت: مردی به نام “محمد” پیدا شده که ادعای پیغمبری می ‌کند؛ او را از مکه به اینجا آورده اند و مردم را دور خود گرد آورده است.

روزبه با شنیدن این خبر از خوشحالی چنان به وجد آمده بود که نزدیک بود از بالای درخت بیفتد. وی نشانه‌ های  خاتم پیامبران را که از راهب عموریه شنیده بود در ذهن مرور کرد  بنابراین مخفیانه ساعاتی بعد مقداری خرما برداشت و در محله قبا پیامبر را یافته و به حضور حضرت مشرف شد و خدمت ایشان عرض کرد: شنیده‌ام که شما انسان صالح و شایسته‌ ای هستید و غریبان و مستمندانی نیز همراه شما هستند. من مقداری خرما به عنوان صدقه برای شما آورده‌ ام تا تناول بفرمایید. حضرت رسول(ص) به یاران خود اشاره فرمودند که آن خرماها را بردارند و بخورند اما خودشان از آن خرماها تناول نکردند.

وی از این که توانسته بود نشانه‌ روشنی از محبوب و گمگشته‌ خویش بیابد بسیار خوشحال و مسرور شد، اما چون فرصتی نداشت تا بیشتر با پیامبر گفتگو کند، برگشت و ادامه‌ تحقیقش را به فرصتی دیگر واگذار کرد.

 روز دیگر مجددا قدری خرما را که برای خود جمع کرده بود، برداشت و در مجلس حضرت رسول ‌اکرم(ص) حاضر شد و خرماها را خدمت آن حضرت تقدیم و عرض کرد: این خرماها را به عنوان هدیه قبول فرمایید.

حضرت(ص) آن را قبول فرمودند و اندکی از آن خوردند و سپس میان یاران خود تقسیم کردند.

به این طریق برای روزبه که اکنون دیگرپس از سالها جستجوی حقیقت وتلاش و زحمت  فردی سالمند وسپید موی بود دو نشانه از نشانه ‌های پیامبری حضرت رسول(ص)  ثابت شد و تنها یک مورد دیگر باقی مانده بود که او می ‌بایست راجع به آن اطمینان حاصل کند و آن مهر نبوت بود، و روزبه صبورو حکیم و آبدیده و سرد و گرم چشیده  امروز اما دیگر بی صبرانه  منتظر بود تا بتواند آن را نیز مشاهده کند.

بنابراین  یکی از همان روزها پیامبر (ص) را در قبرستان بقیع در حال تشیع جنازه‌ ای مشاهده کرد. پس از سلام و عرض ادب، پشت سر آن حضرت به راه افتاد تا بتواند مهر نبوت آن سرور را ببیند و گویی پیامبر میداند که این تازه وارد در جستجوی چیست؟ لحظاتی بعد حضرت، عبای مبارکشان را برداشته  وآنرا بردوش خود جابجا نمودند درهمانجاوقتی روزبه مهردرخشان آن حضرت را دید، جلو رفت و آن را بوسید و از شدت شوق به گریه افتاد و شهادتین را بر زبان جاری ساخت و رسماً مسلمان شد .

رسول‌ اکرم(ص) از وی استقبال وعلت گریه‌ اش را از او پرسید، و در ادامه ، روزبه سرگذشت خود را از اول تا آخر برای پیامبر بازگو کرد.

حضرت پس از شنیدن سخنان روزبه و سرگذشت پرماجرایش از او خواستند تا شرح حال خود را برای یاران نیز بازگو کند و سپس او راهمراهی فرمودند تا باخریدن وی به مبلغ یکهزاروششصددرهم بعلاوه کاشت چهل (یا سیصد) نهال خرما برای صاحبش  از قید بردگی تحمیلی مرد یهودی آزادشود و نام زیباى “سلمان‏” را نیزبرای او انتخاب و به او فرمودند: نام خود را از امروز به بعد «سلمان» بگذار و لذا او به همین نام "سلمان"، معروف و مشهورتر است .

این تغییر نام، بیانگر آن است که: برخى از نامهاى عصر جاهلیت، شایسته یک مسلمان نیست و دیگر اینکه واژه “سلمان‏” از سلامتى و تسلیم گرفته شده است و انتخاب این نام زیبا از سوى پیامبر(ص) نشانه پاکى و سلامت روح سلمان است.

 

2 = همراه با خورشید

 

اسلام آوردن سلمان، برآمده از انگیزه احساسی و عاطفی یا مصلحت جویی نبود، بلکه او پس از اینکه در جستجوی دین حق، از وطنش مهاجرت کرد و رنجهای زیادی در این راه کشید، با اسلام آشنا شد و به علت اقناع فکری و پذیرش قلبی، اسلام آورد.

سلمان دست پرورده اسلام است و اختصاص به قوم و قبیله خاصی ندارد. هنگام کندن خندق در جنگ احزاب، انصار می ‌گفتند سلمان از ماست چون جزء مهاجران از مکه نبوده است و مهاجران می‌ گفتند او از ماست چون اهل مدینه نبوده است و پیامبر(ص) با شنیدن این سخنان، آنان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: سلمان، از ما اهل‌ بیت(ع) است.

سلمان بیش از اینکه به نژاد عرب یا عجم وابسته باشد به اسلام منتسب است و از این رو به سلمان محمدی معروف گشت. سلمان کسی است که پیامبر(ص) درباره اش فرمود: بیش از آنچه او به بهشت مشتاق باشد بهشت شوق دیدارسلمان را دارد . سلمان به عنوان یک مسلمان وارسته، ارزشهای متعالی و فضایل گوناگونی را در وجود خویش جمع کرده‌ بود. پیامبر(ص) فرموده‌است: اگر دین در ثریا بود، سلمان به آن دسترسی پیدا می ‌کرد و این جمله،‌ میزان تلاش این مرد را در راه حق‌ جویی می‌ رساند. در میان صحابه پیامبر(ص) کسی در علم و دانش به پای سلمان نرسیده است. او در عمر طولانی خود به صورت مداوم در راه کسب آگاهی و معرفت می ‌کوشید و به همین منظور هم سالیانی دراز در خدمت رجال بزرگ مسیحیت بود و پس از مسلمان شدن هم،‌ از یاران ویژه پیامبر(ص) محسوب می‌ شد؛ در اوقات خاصی با آن حضرت خلوت می‌ کرد و کسب علم می کرد ؛ بی‌جهت نیست که در روایات او را نظیر لقمان حکیم دانسته‌اند.

 

برجستگیهای علمی وعملی سلمان

دانش سلمان به معارف فکری منحصر نمی ‌شد و آگاهی‌های فنی او هم در حد بالایی بود. در جنگ خندق، طرح کندن کانال دفاعی و حفاظتی (پدافند غیرعامل) پیرامون شهرمدینه  را سلمان خدمت پیامبر(ص) پیشنهاد کرد که بنحو موثری اجرا و به پیروزی مسلمانان انجامید همچنین در نبردطائف،طرح ساخت و بکارگیری منجنیق، برای اولین بار بوسیله مسلمانان برای درهم کوبیدن استحکامات وقلعه ‌های مشرکان،(شبیه توپخانه های امروزی) از ابتکارات جناب سلمان است و بطورخلاصه میتوان ازسلمان بعنوان اندیشمندی متفکر و نمادکامل تعهد و تخصص دربین یاران پیامبر اسلام ودر کنار امام علی بن ابیطالب (ع) یادکرد. شخصیتی از نژاد ایرانی که موجب افتخار این مرز و بوم است، واز یاران خاص و حواریون پیامبراسلام به شمار می آید ‌ 

برجستگیهای سلمان، علاوه برطرحهای نظامی و شیوه های خاص و ابتکارات او در صحنه نبرد به شکلهای گوناگون دیگر نیزدرمیدانهای جنگ الهام بخش و چاره ساز بود.

اصل حضور سلمان در میدان جنگ، تقویت روحی برای رزمندگان اسلام و الهام دهنده شور، و حرکت برای آنان بود سلمان ، علاوه بر برتری در دانش و عبادت و عرفان ، در صحنه کارزار هم شجاعانه وارد عمل می شد و به رزمندگان روحیه می داد.

در یکی از جنگها که لشکریان اسلام می بایست از رود دجله عبور کنند،سلمان در کنار فرمانده لشکر بود به او گفت: سوگند به خدایی که جان سلمان در دست اوست ، همه دسته دسته از این رود خواهند گذشت.

و خود سلمان پیشاپیش آنان با سخنان خود به سربازان اسلام، دلگرمی و امید و اطمینان قلب می بخشید و با اسب به آب زده و با نصرت الهی از آن رودخروشان گذشتند.

علاوه بر اینکه سلمان، با سخنان حکمت آمیز و دعوت حکیمانه خود، گاهی دشمنان را هم به راه حق جذب میکرد.

یکی از مواردی که سخنان سلمان، سبب تسلیم شدن جبهه مقابل  بدون درگیری شد، در فتح مداین بود، در سایه همین شیوه رفتار، دو شهر از شهرهای هفتگانه مداین و چند مورد دیگر بدون جنگ، با دعوت سلمان، تسلیم شد، همچنین با دعوت و تبلیغات سلمان،، حدود چهارهزار نفر از سپاهیان ایران که به اصطلاح امروزی از نیروی ویژه و تحت فرماندهی رستم فرخ زاد بودند، از سپاه او جدا شده و به مسلمانان پیوستند

سلمان در عین حال که دیگران را به اسلام دعوت می کرد از سربازان اسلام و جبهه داخل نیز غافل نبود، چنان که بعد از فتح مداین، در ایوان مداین برای آنان تفسیر سوره یوسف می گفت تا به آنان درس امانت داری و صداقت و پاکدامنی بدهد، چرا که وضع ثروت ممالک فتح شده، رغبت انگیز و اشتها خیز بوده و با آن سابقه فقر و تهیدستی درعربستان ، تذکر ویادآوری این آیات نقش موثری در پیشگیری و سلامت نفس مخاطبان و اخلاق اسلامی آنان میتوانست داشته باشد 

نقش معنوی دیگر سلمان، بالا بردن سطح معنویات و روحیه خداجویی سربازان در میدان و تعلیم دعا و برنامه های عبادی برای سپاهیان بود.

 

مدیریت و فرمانروائی :

مدائن، یکی از شهرهای سرسبز و خرم و پایتخت ساسانیان در ایران بود که به دست مسلمانان فتح شد. پس از پیوستن این بخش از سرزمین ایران به حکومت اسلامی، سلمان دومین فرمانروایی بود که توسط خلیفه دوم، با مشورت حضرت علی(ع) درمدائن منصوب شد. شاید دلیل این انتخاب، هم زبانی سلمان با مردم این سامان وآشنایی کامل وی بافرهنگ آنان بود و مردم پارسی زبان آنجا، با یک حاکم ایرانی الاصل بهتر می ‌توانستند کار کنند و نام سلمان برای ایرانیان، تا اندازه‌ای آشنا بود. وقتی خبر یافتند که سلمان به حکمرانی مدائن منصوب شده و قرار است به آن دیار بیاید، برای استقبال از والی جدید در بیرون شهر تجمع کردند. ناگهان پیرمردی تنها را دیدند که  بر مرکبی سوار است و بسوی آنان می ‌آید، مردم چون او را نمی ‌شناختند از او پرسیدند آیا صحابی پیامبر(ص) و امیر و حاکم جدید مدائن را در راه ندیدی؟ او گفت: امیر و حاکم را ندیدم اما اگر سلمان را می‌ خواهید من هستم. اینچنین ساده و بی ‌آلایش وارد شهر شد و درخانه کوچکی کنارمسجد استقراریافت و چندین سال اداره حکومت منطقه ای با عظمت همچون مداین با آن سابقه حاکمان قدرتمند و دستگاههای عریض و طویل را به دست گرفت اما بر دلها حکومت کرد.

سلمان پاک و پارسای مدائن ، در ایام حکومت خود، بیت‌المال را به شایستگی صرف مردم می ‌کرد وحتی حقوق اندک سالانه خود از بیت المال را هم ، مانند مولایش امیرالمومنین علی (ع) صرف فقرا و نیازمندان می نمود و در اوقات فراغت خود سبدبافی میکرد و زندگی خود و همسر وفرزندانش را با درآمدی که ازاین راه بدست می آورد می گذرانید و می گفت: یک درهم می دهم و برگ خرما می خرم؛ با آن زنبیل درست می کنم و به سه درهم می فروشم. از این دو درهم سود، قسمتی را برای همسر و خانواده ام خرج می کنم و مابقی را در راه خدا صدقه می دهم . به او گفتند: چرا این کار را می­کنی؟ گفت: دوست دارم از عمل و دسترنج خود نان بخورم 

زندگی ساده و روش مردمی سلمان، برمحبوبیت او می ‌افزود و این‌ گونه رفتار، طبیعتاً انتقادی غیر مستقیم اما آشکار از شیوه کسانی بود که در حکومت، به سود شخصی می ‌اندیشیدند و در سایه امکانات به دست آمده از بیت‌المال، به وضع خود سر و سامان بخشیده و زندگی های اشرافی برای خود و خویشاوندان خود فراهم می ‌کردند.

سلمان در ایام حاکمیت، هرگز به واسطه قدرت و ریاست از مسیر تواضع و حق ‌گرایی دور نشد و فراموش نمی ‌کرد که همیشه عبد و بنده خداست.

سرانجام،سلمان پس از عمرى طولانى و با برکت که برخی تاریخ نگاران تا حدود 250 سال نیز گفته اند ، در اواخر دوران خلیفه سوم در هشتم ماه صفر سال 35 هجری قمری وفات یافت؛ حضرت على(ع) با آگاهی از رحلت سلمان خود را از مدینه به مدائن رسانده و بربالین وی حضوریافت و شخصاً پیکرش را غسل داد و کفن نمود و بر او نماز گزارد.

در واپسین لحظه ای که امام علی (علیه السلام) با سلمان وداع می کرد،آخرین هدیه بزرگ خویش را به صورت دو بیت شعر، که بسی پر مفهوم و زیباست، به سلمان تقدیم داشت و بر کفن او چنین نوشت:

 

وفدت علی الکریم بغیر زاد - من الحسنات والقلب السلیم 

و حمل الزاد اقبح کل شی ء - اذا کان الوفود علی الکریم 

 

بدون ره توشه ای از نیکیها و قلب سلیم به درگاه خدای کریم وارد شدم.

چراکه اگر قرار باشد آدمی به میهمانی شخص بزرگواری وارد شود، برداشتن توشه راه، زشت ترین چیزهاست.

 

این گونه حیات پر بار سلمان محمدی پایان می پذیرد و او به سوی پروردگار خویش ، باز می گردد

 

مرقد شریف جناب سلمان در شهر مدائن، در پنج فرسخى بغداد، نزدیک تاق کسرى قرار دارد. 

 

3 = برگهایی زرنگار از تاریخ ماندگار 

 

معماهای حکیمانه :

امام صادق(ع) فرمود: روزی پیامبر اسلام(ص) به یاران خود فرمود: کدام یک از شما تمام روزها را روزه می‏دارد.

سلمان گفت: من، یا رسول الله.

پیامبر(ص) پرسید: کدام یک از شما تمام شبها را به عبادت می‏گذراند؟

سلمان گفت: من، یا رسول الله.

حضرت پرسید: آیا کسی از شما هست که روزی یک بار قرآن را ختم کند؟

سلمان گفت: من یا رسول الله.

یکی از حاضران که جوابهای سلمان را خودستایی و فخرفروشی می‏ پنداشت، گفت: اکثر روزها دیده‏ ام که سلمان روزه نیست، بیشتر شب را هم می‏خوابد و بیشتر روز را به سکوت می‏گذراند، پس چگونه همیشه روزه است و هر شب برای نیایش با خدا بیدار می‏ماند و روزی یک بار قرآن را ختم می‏کند؟!

پیامبر(ص) فرمود: ساکت‏باش! تو را با همسان لقمان چه کار؟ اگر می‏خواهی چگونگی ‏اش را از خودش بپرس تا خبر دهد.

سلمان درتوضیح کلامش چنین گفت: 1. در ماه سه روز روزه می‏گیرم و خداوند فرموده است: «هر کس عمل نیکی انجام دهد پاداش ده برابر دارد. از طرف دیگر، روز آخر شعبان را روزه گرفته و آن را به روزه ماه رمضان متصل می‏کنم و هر که چنین کند، پاداش روزه همیشه را دارد. 2. از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود: هر کس با طهارت بخوابد، در ثواب، چنان است که تمام شب را عبادت کرده باشد. 3. اما ختم قرآن، رسول خدا(ص) فرمود: هر کس یک بار سوره «قل هوالله‏» را بخواند، پاداش یک سوم قرآن را دارد و هر که دو بار بخواند، دو ثلث قرآن را خوانده است و هر که سه بار بخواند، گویا قرآن را ختم کرده است.

 

درس فروتنی :

رفتار سلمان، چنان متواضعانه و زندگی‌اش چنان ساده بود که غریبه‌ها، هرگز درنمی‌یافتند که او حاکم شهر است. روزی سلمان، در راه می‌رفت. مردی تازه وارد از اهالی شام را دید که بار خرما و انجیر به دوش دارد. مرد شامی ‌که از به دوش کشیدن بار سنگین، خسته شده بود، با دیدن سلمان ‌که ظاهری ساده و فقیرانه داشت، به خیال اینکه او باربر است، صدایش کرد تا در رساندن بار به مقصد، به او کمک کند.

سلمان بار را به دوش گرفت و همراه مرد تازه وارد به راه افتاد. مردم مدائن در برخورد با سلمان سلام می‌کردند و از او به عنوان امیر یاد می‌کردند و عده‌ای به سرعت به طرف سلمان آمدند تا بار را از او بگیرند. مرد غریب شامی ‌که تازه فهمیده بود این عابر و رهگذر، امیر مدائن، سلمان فارسی است، با وحشت و خجالت و عذرخواهی فراوان برای گرفتن بار از امیر، پیش آمد، ولی سلمان قبول نکرد و گفت: «باید بار را تا مقصد برسانم!...».

آن‌گاه فرمود: «در این حمل بار سه ویژگی وجود دارد و به همین سبب من این بار را برایت حمل کردم. نخست اینکه کبر را از من دور می‌کند دوم اینکه یکی از مسلمانان را در مورد حاجتی که داشته یاری کرده‌ام و سوم اینکه اگر من این بار را برایت نمی‌آوردم، ممکن بود فرد دیگری که از من ضعیف‌تر است، ناگزیر شود این بار را حمل کند».

 

سبکباری :

 زمانی بر اثر طغیان ناگهانی رودخانه­ی دجله بسیاری از خانه­های مدائن ویران شد. همین که سیلآب نزدیک محل حکمرانی سلمان رسید؛ سلمان بلافاصله دوات، عصا و زیرانداز خود را که تکه ای پوست گوسفند بود؛ برداشت و بر بالای بلندی مجاور رفت و گفت: نَجَی المُخففّون ! نجات با سبکباران است. سلمان با این عمل خود علاوه بر رهایی از خطر حتمی، به اطرافیانش درس ساده زیستی و سبک باری داد

 

خبر از آینده :

یکی از همراهان زهیر بن قین که در راه کربلا به کاروان امام حسین (علیه السلام) ملحق شد می گوید: ما همزمان با بیرون آمدن امام حسین (علیه السلام) از مکه به طرف کوفه می آمدیم ولی زهیر نمی خواست که با کاروان امام ، در یک منزلگاه توقف کند و با آن حضرت روبرو شود، بنابراین هر وقت که امام حرکت می کرد ما می ایستادیم و هر جا که او منزل می کرد، ما به راه ادامه می دادیم، تا اینکه در یکی از منزلگاهها، بین حجاز و عراق: مشغول صرف غذا بودیم که ناگهان فرستاده امام حسین، وارد شد و سلام کرد و گفت: زهیر !  امام تو را طلبیده است.

زهیر، اندکی تامل کرد: زنش به وی گفت: سبحان اللَّه ای زهیر، در مقابل دعوت فرزند پیامبر، درنگ می کنی؟

زهیر برخاست و رفت و پس از مدتی شاد و خندان برگشت و گفت: در صف یاران امام حسین (علیه السلام) قرار گرفتم!... او در توضیح این موضعگیری جدید، گفت:

سالها پیش درزمان خلفا به جنگ با رومیان رفته بودیم، غنائم بسیاری به دستمان رسید، سلمان که با من بود پرسید: آیا از این غنیمتها خوشنودی؟

گفتم آری، چطور؟ گفت پس چقدر خوشحال خواهی شد آن گاه که سید جوانان اهل بهشت، امام حسین بن علی(علیهما السلام) را درک کنی و در رکابش جهاد کنی؟ نبرد در رکاب او، سعادت دنیا و آخرت است!

آنگاه، زهیر در همان منزلگاه به امام حسین (علیه السلام) پیوست تا در رکابش بجنگد و دراین راه فداکاری کند چنانچه با پایمردی ایستاد و در روز عاشورا تا رسیدن به فیض شهادت جانفشانی نمود

سلمان، با بصیرت و آگاهی خود، آینده ای را می دید که در آن سعادت جهاد در راه خدا، در رکاب سالار شهیدان نصیب زهیر خواهد شد و زهیر، در صف شهدای والامقام کربلا قرار خواهد گرفت.

 


  
  

بیست و چهارم ذی‌الحجّه روز نزول آیه «تطهیر» بر پیامبر(ص) است و در این روز حضرت امیرالمؤمنین(ع)در حال رکوع انگشترى خود را به سائل داد و آیه «اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ..» در شان ایشان بر قلب نازنین پیامبر(ص) نازل گردید. همچنین این روز ، روز مباهله و نزول آیات 60 و 61 سوره آل‌عمران است.

فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْکَاذِبِینَ.

پس هر که در این باره پس از دانشی که تو را رسیده  با تو محاجه کند بگو بیایید پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و خویشان  خود را فرا خوانیم سپس مباهله کنیم و لعنت‌خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.

در سال دهم هجرى (632 میلادی) که پایه هاى حکومت اسلام کاملاً مستحکم شده بود، پیامبر گرامى اسلام حضرت محمد (ص) به موازات مکاتبه با سران دولِ جهان و مراکز مذهبى، نامه اى نیز براى اسقف مسیحیان نجران درحوالی یمن فرستاد و اهالى آن منطقه را به اسلام دعوت کرد. پس از چندی هیئت نمایندگى مسیحیان بمنظور بررسی امر وارد مدینه شدند و مذاکرات آغاز شد. حضرت رسول (ص) براى بار دیگر آنها را به اسلام دعوت کرد؛ ولى اظهار داشتند که ما قبل از تو آئین الهی را پذیرفته ایم. حضرت فرمود: دروغ میگویید، چون شما صلیب را عبادت مى کنید و گوشت خوک مى خورید و عیسى را فرزند خدا مى دانید و این امور با اسلام و اعتقاد به خداوند یگانه سازگار نیست وچون بحث به درازا کشید نتیجه جلسه این شد که براى فرداى آن روز با پیامبر اسلام (ص) قرار مباهله بگذارند؛ «مباهله» یکی از انواع نفرین حق و به معنای لعن است.و قرار شد هر دو طرف فرداى آن روز براى انجام مباهله در خارج از مدینه حاضر شوند.  اما ازسوی دیگر هیئت مسیحی پس از مشورت خصوصی با بزرگان خود چنین تصمیم گرفتند که اگر پیامبر اسلام (ص) براى مباهله  نیروهاى نظامى و هوادارانش را همراه آورد، با او مباهله کنند، و اگر با خاصان و اهل بیتش در محل مباهله حاضر شود، با او مباهله نکنند؛ چرا که معلوم مى شود پیامبر اسلام (ص) به حقانیت خودش مطمئن است، و گرنه عزیزان خویش را در معرض هلاکت قرار نمى دهد. فردا که شد پیامبر (ص) آمد در حالى که دست على بن ابى طالب (ع) را گرفته بود و حسن و حسین (علیه السلام) در پیش روى آن حضرت راه مى‏رفتند و فاطمه (س) پشت سرش بود. مسیحیان نجران نیز بیرون آمدند در حالى که اسقف آنها پیشاپیش شان بود و هنگامى که دید ، پیامبر(ص) تنها با آن چند نفر آمده، درباره آنها سؤال کرد به او گفتند: این پسر عمو و داماد او و محبوب‏ترین خلق خدا نزد او است و آن دو کودک ، نورچشمانش و فرزندان دختر او از على (ع) هستند و آن بانوى جوان یگانه دخترش فاطمه (س) است که عزیزترین مردم نزد او، و نزدیک‏ترین افراد به قلب او است بنا براین با دیدن چهره مصمم و مطمئن پیامبر اسلام (ص) و همراهانش از یک سو، و شنیدن سخنان بزرگان خود از سوى دیگر، از مباهله منصرف و ناچارشدند در برابر خواسته هاى پیامبر (ص) تسلیم شوند. و خدمت پیامبر اکرم (ص) رسیده و گفتند: یا اباالقاسم! ما با تو مباهله نمى کنیم، و حاضریم مصالحه کنیم و هر مقدارى که خواسته باشى به تو جزیه بپردازیم. پیامبر بزرگوار اسلام (ص) پیشنهاد آنها را پذیرفت و با ترک مباهله، قرارداد صلحى بین پیامبر اسلام (ص) و مسیحیان نجران بسته شد.


  
  

 

ارتش ما در پناه دین و قرآن جاودان است

در دفاع از مکتب و خط ولایت قهرمان است

 

دز شکوه و عزّت اسلامی و حُسن بصیرت

هست بی همتا و تنها ارتش اندر این جهان است

 

با ولایت بسته پیمان تا نثار آخرین جان

یاور ارتش خداوند زمین و آسمان است

 

سازمان عین سین در ارتقاء معنویت

جاریِ ایمان به دلهای همه پیر و جوان است

 

خانه ی قرآن و معبد ، کویهای سازمانی

مرکز آموزش دین، پادگان تا پادگان است

 

فخر آل هاشم این بس چون بیاید عهد مهدی

مستشار رهبری در ارتش صاحب زمان است

 

از من سرباز تا روحانی و فرمانده امروز

چشم بر راه قدوم منجی مستضعفان است

 

ذکر «یامهدی» ، دعای عهد و «اللهم عجّل»

روز و شب در حلقه ی یاران ارتش بر لبان است


  
  

 

وای از ذیحجه ی امسال و حج عارفان

صحنه ی تکرارعاشورا به دست رهزنان

 

صبح روز عیدقربان خواست قربانی کند

پورسلمان سعودی بهر خویش و همرهان

 

دید صحرای منا لبریز از مرد و زن است

در پی اجرای فرمان خدا ،  پیر وجوان

 

دست هر یک مشت محکم در میان مشت ، سنگ

تا که شیطان را نماید سنگسار آن حاجیان

 

چون که شیطان بزرگش بود استاد این پسر

برنتابید آنچه می دید اندر آن جمع روان

 

گفت با شیطان : که قربانی کنم چندین هزار-

بهر تو من جای قربان دگر زین دشمنان

 

بس پسندید این سخن شیطان و گفتش مرحبا

از ملک سلمان چنین نسلی برآید ! ، جان جان

 

پس پسر از بهر تشریفات خود دستور داد

بسته گردد راه حجاج و روان شد کاروان

 

کاروان می رفت اما میهمانان خدا

روی هم می ریخت از هرسو چنان برگ خزان

 

تشنه جان دادند در آن روزعید آن جمع پاک

در حریم امن ، پیش چشم هیز کرکسان

 

کربلا تکرار شد یک بار دیگر در منا

ای دریغ از جرعه ی آبی به آن لب تشنگان

 

راه را بستند بر احرام پوشان خدا

کاش حرمت در حرم میماند بهر میهمان

 

شد عزا عید مسلمانان ، ز اولاد یهود

بارالها ریشه کَن کُن نسل شان را زین جهان

 


  
  


دو باره سال نو رسیده از راه = سر زده فصل غنچه های دلخواه =
ز نور قرآن و بقیت الله =  به شادی مقدم بهترین ماه =
بگو به یاران ، سال نو مبارک


شادی امسال بود دو چندان = نعمت حق گشته به ما فراوان =
طلوع کوثر و  بهار و باران = سال نکو ، ببین در این بهاران =
بر اهل قرآن ، سال نو مبارک


به سازمان عین سین  و یاران = به آل هاشم و بزرگواران =
امیر و افسر و درجه داران = معاون و مدیر و همقطاران =
به جان نثاران ، سال نو مبارک


معممین ، عید شما مبارک =  نظامیان ، عید شما مبارک = 
پایوران، عید شما مبارک = وظیفه گان، عید شما مبارک =
به کارمندان ، سال نو مبارک


رهبر فرزانه ، ولی ِّ هادی = از همگان خواست به خیر و شادی =
اقدام ، یعنی عمل جهادی = مقاومت به جنگ اقتصادی =
گوش به فرمان ، سال نو مبارک


به عرصه ی دانش و دین برتری = عزت و سرفرازی و سروری =
شوکت و اقتدار و خود باوری = بجوی در اطاعت از رهبری =
ملت ایران ، سال نو مبارک


  
  


سال نو رسید از ره / گَردِ کینه از دل شُست
 باران صفا بارید / سبزه ی محبّت رُست
عید آمد و زد فریاد = سال نو مبارک باد


سرکه و سماق و سیر / سیب و سنجد و سنبل
 آمد سمنو در پی / با عطر و شکوه گل
بلبل زده بانگ شاد = سال نو مبارک باد


سر زده بهارانِ / پنج و نود و سیصد
 از هزاره ی دوم / بعد هجرت احمد
بر احمد و بر اولاد = سال نو مبارک باد


فصل غنچه و گُل هاست / پرشکوفه بین صحراست
 شادمان همه دل هاست / ماه مولد زهراست
با چنین پیام شاد = سال نو مبارک باد


از تمام نعمت ها / نعمتی کجا بر تر  ؟
 کز عنایت یکتا / شد عطا به ما کوثر
گل شکفت از این میلاد = سال نو مبارک باد


از مقدم صدّیـقه / عالم شده نورانی
 قلب شیعیان گشته / سر به سر چراغانی
ختم الانبیا دلشاد = سال نو مبارک باد


به به چه بهاری شد / سر تا بقدم نعمت
 آید رجب و شعبان / ریزد ز سما رحمت
صد شکر بر این امداد = سال نو مبارک باد


چون پیام ما امسال / اقدام و عمل باشد
 جنگ اقتصادی را / پس مقاومت باید
پند رهبرم در یاد = سال نو مبارک باد


یا رب لب ما خندان / با ظهور مهدی کن
 آل هاشم و یاران / ما را همه یاری کن
عیدی بده  بر آحاد = سال نو مبارک باد


فکرتازه ، حال خوش / ارمغان نو روز ست
 هرکسی چنین باشد / روزش همه پیروز ست
دوری ، اگر از افساد = سال نو مبارک باد


  
  

ز گل مژده آمد بهاران رسید

شکوفایی باغ و بستان رسید


چکد قطره ی شبنم از برگ گل

ز هر سو نوای هَزاران رسید


ز گلبانگ بلبل چمن تازه شد

نسیم خوش از مَرغزاران رسید


ببین جشن زیبای رنگین کمان

که با برقِ الماسِ باران رسید


سرود هماهنگ « فرخنده باد »

ز رقص خوش آبشاران رسید


به بر ، دامن مخمل و ارغوان

به سرتاج گل ، کوهساران رسید


غم از دل برون ، بانگ شادی بر آر

که خورشید امّیدواران رسید


« مبارک بود عید و فصل بهار »

به گوش از ملاقات یاران رسید


چه خوش خاطراتی است عشّاق را

به یاران بگو یادگاران رسید


ز شهد شرابش شود مستِ مست

چو لب بر لب گلعذاران رسید

«پیام» این غزل نغمه ی شادی است
که از مقدم رهسپاران رسید


  
  
<      1   2   3   4   5   >>   >
پیامهای عمومی ارسال شده
+ امید به آینده 2 ولی می رسد بانگ تکبیر ما از ایران به اقصا نقاط جهان بت سلطه جویان دیرینـه را ز هم بشکند ، شوکت شیعیان پیام حقیقت ز قـرآن ما در عالم جهانگیر و پویا شود درفش ولایت به بام زمین به اذن خداوند ، برپا شود ** من آن روز شاید نباشم ولی خوشم چون وطن قدرت برتراست چهل سال دوم، جوانان من! گوارای تان باد ، بس خوشتر است
+ امید به آینده ولیّ فقیه این علیّ زمان امام من و سَروَر عارفان چنین گفت با آن بیان رسـا بشارت به ما داد و آیندگان چهـل ساله ی دوّم انقلاب بسی بهتر است از چهل سال پیش نمانَد ازین دشمنان بر زمین یکی هم ، پی نفی و اثبات خویش ولی می رسد بانگ تکبیـر ما از ایران به اقصا نقاط جهان بت سلطه جویان دیرینـه را ز هم بشکند ، شوکت شیعیان